2015/10/13

بستنی چوبی ساده و سریع



چهار سال پیش من یه بستنی بهتون یاد دادم که زندگیتون رو ساده تر میکنه. یعنی زندگی خودم رو که ساده تر میکنه. ایشالا زندگی شما هم خودش ساده باشه با بستنی یا بی بستنی. آقا این بچه ما عاشق بستنیه. صبحانه و نهار و شامش عموما ترک میشه ولی بستنیش ترک نمیشه!

این جمله تو زندگی من روزانه تکرار میشه:
"مامانی چیز خوشمزه چی داریم؟"
من: "بستنی دوست داری مامان؟"
مهدی با شادی فراوان: "آآآآآآره مامانی بستنی دوست دارم. اسماشون رو بگو."
خب ... معمولا هفت هشت ده نوع بستنی چوبی تو فریزر ما پیدا میشه. چاره چیه؟! بچه ام مث مامانش تنوع طلبه باید آپشنهاش زیاد باشه! اینه که من مدلهای فراوانی درست میکنم که دستم تو حنا نمونه.

هیچی آقا نشون به اون نشون که ما اسم همه رو نام میبریم. بچه دستش رو میزنه زیر چونه اش و کلی فکر میکنه و میگه: "بریم جلو فریزر من ببینم کدومشون رو دوست دارم."
بعد ما میریم تو فریزر گزینه ها رو مجددا مرور میکنیم.
یا یکیش رو انتخاب میکنه. یا به این نتیجه میرسه که هیچ کدومش رو دوست نداشته! (اگه یک ذره اش اغراق باشه.)

در اینجا مادرش به این نتیجه میرسه که ای کاش بستنی های متنوع تری درست کرده بود! ولی چون این فرزند دلبند در کل "بخورش" خوب نیست؛ معمولا مامانش بیخیال جریان میشه!


حالا اگر تصور کردید که من خودم تنهایی بستنی درست میکنم سخت در اشتباهید! مهدی رو که میشناسید باید حتما در صحنه حضور داشته باشه.
اصلا یکی از لذتهای زندگیش همین کاره.
هیچی... من برای سادگی کار خودم همین بستنی رو تبدیل به بستنی چوبی میکنم چون بچه به تنهایی قادره درستش کنه و همه رو خودش انجام بده و کیفیتش هم عالی میشه.
این بود که تصمیم گرفتم یه بار براتون از مراحل کار عکاسی کنم. شاید زندگی شما و کودکتون هم ساده تر شه.



مهدی ذائقه اش کم شیرینه. یعنی چیز شیرین زیاد دوست نداره. شکلات تلخ نود و هفت درصد میخوره انگار آبنبات!
اینه که برای این بستنی معمولا ما دو پاکت خامه رو با کمتر از نیمی از یک قوطی شیر عسلی درست میکنیم.

مهدی خامه رو توی یه کاسه بزرگ میریزه.
بعد شیر عسلی رو اضافه میکنه.
بعد شروع میکنه به هم زدن.




اینجاشه که باید یک مادر با دل و حوصله باشید.
اولا که کاری که آدم خودش میتونه تو پنج دقیقه انجامش بده؛ چهل و پنج دقیقه طول میکشه!
چون من به مهدی قاشق مرباخوری میدم و میگم قالبها رو با قاشق مرباخوری پرکنه زیرا قاشق غذاخوری کثیف کاریش بیشتره.
دوما معمولا مقدار بسیار زیادی از مواد بستنی دور قالب و روی کابینت جاری میشه و...  اصلا وضعیت جالبی نیست.

منتها آدم باید در نظر داشته باشه که:
خب بچه ها هم دل دارن!


مهدی مواد بستنی رو بین سه کاسه تقسیم میکنه.
یکیش ساده.
دومی رو با الک کردن مقداری پودر کاکائو، تبدیل به بستنی کاکائویی میکنه.
سومی رو با ترکیبی از قهوه و کاکائو اجرا میکنه.


لازمه یادآوری کنم که کابینتتون تا این لحظه باید کاکائویی و قهوه ای هم شده باشه.



همینطور که گفتم مهدی طعم شکلات تلخ رو خیلی میپسنده اینه که بستنی موکاش (ترکیب قهوه و کاکائو) رو خیلی تلخ میگیره. هرچی هم میگم "مامان بسه دیگه قهوه نریز بچش ببین خیلی تلخ شده". میگه: "نه مامانی چشیدم تلخ نیست"!!!



بعد که همه قالبها رو (با اون اوضاعی که توصیف کردم) پر کرد؛ درشون رو دونه دونه روشون میذاره. بعد همه قالبها رو میذاریم توی فریزر.
معمولا بسته به شرایط، بین دو تا سه ساعت طول میکشه تا ببنده. ولی ما همیشه روز قبلش درستش میکنیم و دیگه بیخیالش میشیم تا فرداش.
آخه ما همیشه قبل از اینکه ذخیره بستنی هامون تموم شه دوباره بستنی درست میکنیم.
منتها یه وقت تصور نکنید یه بچه کوچولو میتونه صبور باشه. خیر. شما باید هر پنج دقیقه یک بار این جمله رو تکرار کنید که:
"نه مامان هنوز بستنی ها آماده نشدن"!!!!



همینطور که توی پست بستنی شیر عسلی توضیح دادم شما میتونید توی خود بستنی از آجیلها استفاده کنید یا تیکه های شکلات یا اسمارتیز. یا اینکه بعد از اینکه از قالب خارج کردید میتونید روشون ترافل رنگی یا پودر بسکویت یا پودر انواع آجیلها یا شکلات رنده شده یا اسمارتیز خورد شده بریزید. که من گزینه دوم رو ترجیح میدم.
به این ترتیب که قالبها رو وارونه زیر شیر آب بگیرید تا بستنی از قالب بیرون بیاد. به دلیل حرارت آب، بدنه بستنی قدری ذوب میشه. به سرعت بستنی رو با اون کاور مورد نظر پوشش بدید. کافیه از قبل مواد رو روی یه کاغذ روغنی ریخته باشید.
بعد هر دونه بستنی رو توی کیسه یا زیپ لاک توی فریزر بذارید برای روز مبادا.
یه گزینه دیگه هم پوشش دادن بستنی با شکلاته. که اون رو باید مصور یه روزی براتون توضیح بدم. کار سختی نیست. ولی مصور باشه بهتره.



فرداش که قرار بود من از بستنی چوبی های آماده شده عکس نهایی رو بگیرم؛ گفتم بذار یه لباس رنگی خوشگل تن مهدی کنم و تو یه زاویه خوبی از نور وایسه و من چند تا عکس در حال بستنی خوردن ازش بگیرم.
یعنی باور بفرمایید تو این چهار سال من یکبار هم از این بچه برای شرکت در عکسها دعوت نکردم. خودش اتوماتیک وار همیشه در صحنه حضور داره! اولشم خواستم این اشتباه رو نکنم. با خودم گفتم تو که همیشه در حال فرار و یواشکی کار کردنی. این دعوت کردن بچه ممکنه بلای جونت بشه ها. بعد گفتم نه ولش کن مهدی که همیشه خودش سر صحنه هست دیگه مگه میخواد چقدر بدتر از این بشه. خلاصه ما بچه رو صداش کردیم:
من:"مهدی، مامان. پسرم بیا من یه عکس از تو با بستنی هات بگیرم."
مهدی: "عکس نمیخوام مامانی. خودت عکست رو بگیر"!
حالا شما شرایط رو اینطوری تو ذهنتون تجسم کنید:
من که تو آشپزخونه ام اصلا نور طبیعی ندارم. فقط یه دونه پنجره کوچولو کنار بالکن اتاق دارم که دو ساعت در روز نور خوب داره. اونم صبح روزهای تعطیل برای عکاسی ناچارم برای هر مرحله همه چیز رو از آشپزخونه به اتاق جابجا کنم و هی برم و هی برگردم. من بستنی ها رو از آشپزخونه بردم کار پنجره و مهدی رو که توی هال با باباش در حال بازی بود صدا زدم. اونم با تمام قدرت و با صدای بلند دست رد به سینه مامانش زد!
منم دیگه هیچی نگفتم و از بستنی ها توی بشقاب عکس گرفتم و خلاص.
دیدم آقای شوهر اومد دم در اتاق و مهدی هم دنبالش.
آقای شوهر رو به مهدی: "بابایی عزیزم چرا نمیری به مامی جان کمک کنی عکس بگیره؟"
مهدی در حالی که دستش رو به کمرش زده و کاملا اخمهاش تو همه:"خب بابایی خودت برو با بستنی عکس بگیر."
آقای شوهر در حالی که از خنده غش کرده: "خب من که حاضرم. ولی آخه مامانی دست کوچولو لازم داره دست من خیلی گنده است به دردش نمیخوره!"
مهدی کاملا شاکی:" خب من کمرم درد میکنه. خب خسته ام. آخه وقت ندارم. لودر هنوز پارک نشده. بابایی تو غلطک رو گذاشتی تو پارکینگ؟ ..."

من هم خنده ام گرفته بود هم برام جالب و عجیب بود که مهدی برای اولین بار اصلا علاقه به دخالت در کار مامانش نداره. هیچی نگفتم و وسایلم رو برداشتم برم تو آشپزخونه که دیدم مهدی خیلی عصبانی اومد یه دونه عکس گرفت و رفت. نه زاویه نورش مناسب بود. نه رنگ لباسش. نه شیوه دست گرفت بستنی. تازه بستنی رو هم آقای شوهر گاز زده چون مهدی اعصاب نداشت! از همه فاجعه تر تو این عکس هم ناخن های بلند و سیاه حسنی منه که کماکان در ده شلمرود زندگی میکنه!
در حالی که بستنی ها رو بسته بندی میکردم بذارم توی فریزر، به رفتار مهدی فکر کردم. خیلی عجیب بود برام. یه کم که فکر کردم متوجه شدم که تفاوت امروز با روزهای دیگه حضور آقای شوهره. این بچه هر موقع که با باباش در حال انجام یه کار جدی و کاملا مردونه مثل ماشین بازی یا قطار بازیه، کلا دیگه اعصاب هیچکس رو نداره. اخلاقش مردونه میشه!
دو تایی میرن تو شور. سر همدیگه داد میزنن. با هم قهر میکنن. دوباره آشتی میکنن. دوباره دعوا میکنن... خلاصه بچه ام اعصاب مامانش رو نداشت.
یه احتمال دیگه هم دادم. اینکه مهدی بزرگ شده و دیگه میخواد مامانش رو راحت بذاره. اینم ایده خیلی خوبی بود!
که کاملا اشتباه از آب در اومد.

ده دقیقه بعد آقای شوهر لباسهاش رو پوشید و از خونه زد بیرون.به محض اینکه صدای در شنیده شد، صدای مهدی هم پشت سر من بلند شد که:
"خب مامانی حالا دیگه بریم با همدیگه عکس بگیریم."
برگشتم دیدم با یه قیافه صد درصد مهربون داره بهم نگاه میکنه!
جلوی خنده ام رو گرفتم و تصمیم گرفتم متوجهش کنم که کار صحیحی انجام نداده بوده. البته از حق نگذریم مهدی کاملا از من حرف شنوی داره و اگر همون موقع ازش خواسته بودم لباسش رو هم عوض میکرد و میومد عکس میگرفت ولی ترجیح دادم بذارم بچه به کارهای مردونه اش برسه!
رفتم سراغ کیکم و گفتم:"عکس لازم ندارم مامان. مرسی"
مهدی حضور خودش در صحنه رو رسمی و علنی کرد و سریع پرید روی صندلی جلوی اپن و طبق معمول دست چپم رو رمانتیک وار در آغوش گرفت و دخالت هاش رو شروع کرد:
"مامانی داری کیک شکلاتی رو تزئین میکنی؟ منم میخوام کمک کنم"
"مامان؟ مامان! پس من الان کجاش رو کمک کنم؟"
"اِاِاِه!!! ماااااااامااااااان حواست کجاست؟ مواظب باش نزدیک بود سس شکلاتی رو بپاشی به من"
"اِه! یعنی چی مامان برای چی روی کیک شکلاتی خامه سفید ریختی؟ مگه نگفته بودم خامه شکلات تلخ دوست دارم؟! هان؟ مگه نگفته بودم؟"
"مامان. مامانی. مامی. مِیمان. مِیمانی. مامی. میما. مامان. مااااااااامااااااااااااان..."



براي استفاده بهتر از كارگاه آشپزسازي لطفا مبحث سوالات متداول را به صورت كامل مطالعه بفرماييد

0 comments:

Post a Comment

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...