2016/05/15

مهدی پاپی



من و آقای شوهر هر دو متولد سال میمون هستیم و امسال در سال مبارک میمون یه میمون دیگه تحویل اجتماع دادیم!





من اعتقاد خاصی دارم به اینکه انسان باید منبع انرژی مثبت باشه و به اطرافیانش هم انرژی مثبت بده. لذا تصمیم قاطعی گرفتم که این حاملگی سخت و پر دردسر و انرژی های منفیش رو با دیگران به اشتراک نذارم. نه در دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی. با آقای شوهر مشورت کردم و ایشون هم معتقد بودن که تا زمانی که تغییر سایزم جریان رو لو نداده توضیحی به کسی ندیم. و تا ماه هشتم و نهم هم خیلی از دوستان و اقوام از جریان بی اطلاع بودند. البته توی اداره که همه از همون روز اول به دلیل حال خرابی که داشتم موضوع رو متوجه شدند. ولی مثلا به ننه تا بعد از تولد نوزاد هم هیچی نگفتم چون سر مهدی به حدی به خودش استرس وارد کرده بود که میترسیدم خدای نکرده سکته کنه و چون چند ماه اخیر خط تلفنش مشکل داشت و موبایلش رو هم جواب نمیداد صلاح دونستم که خیالش راحت باشه که من حالم کاملا خوبه. به مهدی هم تا جایی که امکان داشت هیچی نگفتم و طفلی فکر میکرد نه ماه عق زدنهای مامانش مربوط میشه به غذای بدی که میخوره! همه اش میپرسید: "آخه مگه تو چی میخوری مامانی که اینقدر استفراغ داری؟ خب اونو نخور که خوب شی". مهدی اخیرا دختر عمو دار شده بود و نه ماه هر روز میپرسید:"پس نی نی کی به دنیا میاد؟" برای اینکه مجددا جیگر بچه ام ریش ریش نشه تا هفت ماهگی بهش چیزی نگفتم و طبق مطالعاتی که انجام داده بودم به مهدی گفتم که خبر نی نی دار شدنمون رو خودش به خانواده بده که احساس مهم بودن کنه. و خوشبختانه خوب هم جواب داد.

این نی نی ما علاقه خاصی به هنرهای رزمی داشت و تا جایی که میشد حرکات سریع و پیچیده آکروباتیک انجام میداد. مهدی یه روز متوجه این حرکات سنگین شد و جریان رو جویا شد و کلی ذوق کرد و تا باباش از سر کار برگشت خونه تندی با هیجان بهش خبر داد که: "مامانی تو شکمش یه نی نی داره!". آقای شوهر خودش رو ذوق زده نشون داد و پرسید:"خب آقا مهدی حالا اسم نی نی تون رو چی میخوای بذاری؟". مهدی هم دقایقی فکر کرد و گفت:"مهدی پاپی."

"پاپی" اسم خرس سفید بزرگ محبوبشه. بچه ام ترکیب اسم خودش و عروسک مورد علاقه اش رو گذاشته بود روی خواهرش! من چون تو اون چند ماه اول از فکر و خیال و ناراحتی افسردگی گرفتن بچه ام کلی غصه خورده بودم؛ اینکه میدیدم برخلاف تصورم بچه ام خیلی آقا منشانه با جریان برخورد میکنه و شاده کلی خوشحال بودم و با اسم "مهدی پاپی" هم هیچ مشکلی نداشتم. اما کل خانواده و دوستان از این اسم متعجب میشدن و میگفتن آخه کسی اسم خواهرش رو مهدی پاپی نمیذاره که. این چه اسمیه؟!

عمو علیرضا بهش میگفت یه دوست پلیس داره که اجازه نمیده کسی اسم نی نی شون رو مهدی پاپی بذاره. بچه ام هم اشک تو چشماش جمع میشد و میومد پیش من و میگفت:"مامانی بهشون بگو که اسم نی نی مون مهدی پاپیه." منم تایید میکردم. خلاصه بعد از مدتی همه به اسم مهدی پاپی عادت کردند و با تعصب و پشتکار مهدی این اسم توی خانواده جا افتاد و همه نی نی رو مهدی پاپی صدا میزدند... تا بعد از تولدش که علیرضا یه روز بهم گفت مهدی اومده پیشم و با ناراحتی گفته:"عمو همه اش تقصیر توه که به دوستت گفتی اسم نی نی مون رو نذاره مهدی پاپی. حالا ناچاریم صداش بزنیم بلفی!".

تعجب نکنید اگر بهتون بگم باز این جماعت ما تا هنوز هر روز به بچه من گیر میدن که آخه "بلفی" هم شد اسم؟

در هر حال فعلا اسم نی نی ما شده بلفی. چون داداشش اینجوری دوستش داره و مامانشون هم موافقه.

حقیقتش اینه که من به حدی نگران افسردگی گرفتن بچه ام هستم که اصلا اسم مسم برام مهم نیست! هر چند که مهدی بی نهایت خواهرش رو دوست داره و حواسش بهش هست ولی من آدم بیخودی حساسی هستم و نگران نگران نگران!



من با وجود شرایط جسمی و روحی نا مناسبی که داشتم کارگاه آشپزسازی رو تا نه ماهگی هم سر پا نگه داشتم ولی دیگه بیشتر از این از توانم خارج بود. در حال حاضر هم شرایط طوری نیستش که بتونم طبق روال قبل آپدیت داشته باشم ولی هر زمان که توفیقش حاصل شد در خدمتتون خواهم بود.

یا حق!
عید بر شیعیان مبارک باد.


آخ داشت یادم میرفت:
"لیان": نام قدیمی "بوشهر" است.
"لیانا": دختر سرزمین آفتاب درخشان.


و من الله توفیق!

0 comments:

Post a Comment

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...