2011/08/10

توجیه غیبتهای گذشته و حال و آینده



mahdi(1)





سلام علیکم و رحمة الله



آقا ما واسه غیبت موجه کردن خدمت رسیدیم و غرض دیگه ای نداریم. ابتدا واسه این غیبت چند ماهه عذرخواهی میکنم و امیدوارم ببخشید ولی واقعا گرفتار بودم و بدجوری دستم بند بود (و هنوز هم هست) و بدتر از اون دستم از اینترنت کوتاه. دلیل اصلی غیبت رو خودتون توی عکس مشاهده فرمودید و دیگه نیازی به توضیح واضحات نیست



( بی کیفیتی عکسها به این خاطره که با موبایل گرفته شدن)





mahdi (2)



من تمام تلاشم رو کردم که این نه ماه بدون اینکه استرسم رو بهتون منتقل کنم به وبلاگ نویسی ادامه بدم. آخه هیچ خوشم نمیاد امواج منفی واسه دیگران بفرستم و دردهام رو با بقیه تقسیم کنم. بالاخره با هر بدبختی ای که بود , خوب یا بد , کم یا زیاد یه یک سالی (یعنی از ماه رمضون پارسال تا الان) تو شرایط جسمی خراب , در اینجا رو تخته اش نکردم.



خدا نصییب گرگ بیابون نکنه... جاتون پر... روزهای خوشی نبود اون روزا! از اون حاملگیهای داغون که آدم از همه چی متنفر میشه و بوی همه چی حالش رو خراب میکنه... حتی بوی خمیر دندون و مایع دستشویی ... همه چی همه چی! خیلی بده که ذاتا عاشق غذا باشی و بعد یک دفعه از بوی همه غذاها حالت به هم بخوره... نه ماه تموم!



علاوه بر اون وضع جسمیم هم خراب بود و مرتب سرگیجه و غشی و این برنامه ها... ولی شیرینی پزی از برنامه ام خارج نمیشد! یعنی با حال خراب, صبح میرفتم اداره و عصر که میومدم خونه میرفتم تو آشپزخونه و گرفتار شیرینی میشدم! حالم هم تعریفی نداشت و بیشتر از یکی دو دقیقه که سرپا می ایستادم حالت مرگ بهم دست میداد و باید سریع خودمو به کاناپه میرسوندم قبل از اینکه پهن زمین شم. تو این میون شرینی رو هم نمیشد بی سرپرست رها کرد و آقای شوهر رو صدا میزدم که بیاد و مثلا سفیده ها رو هم بزنه تا به سافت پیک برسن. ولی آخه طفلکی آقای شوهر چه میدونه کی سافت پیکه و کی استیف پیک!!! خلاصه اول و آخرش کار خودم بود و باید خودم رو سریع جمع و جور میکردم و به آشپزخونه میرسوندم... حالا تو این شرایط چرا من همه اش جام تو آشپزخونه بود و استراحت نمیکردم؟... فقط یه جواب داره...



پوسکلفتی!



mahdi (3)



ماههای آخر دیگه فقط میتونستم چیزای ساده و سریع رو درست کنم و از همه بدتر کل این نه ماه هم همه وسایل زندگیم تو کارتن بود! آخه همینطور که میدونید دو تا اسباب کشی به تورم خورد. یکی سه ماهه اول و یکی هم سه ماهه آخر. تازه هنوزم خونه مون خونه نشده چون نمیتونستم کمک کنم و آقای شوهر طفلی هر دوتا اسباب کشی رو یک تنه انجام داد و من فقط بهش میگفتم چی رو کجا بذاره. واسه همین هم بود که اسباب کشیمون چندماه طول کشید و همه تون تعجب کرده بودید که چرا اینقدر طولانی شده. خلاصه خونه و زندگیم هنوزم آدمونه نشده و هنوز یک بار هم تو خونه جدید آشپزی نکردم و مامانم واسمون غذا میاره. طفلکی مامانم یک ساله داره جورم رو میکشه. از زایمان تا الان هم که رو سرش خراب شده بودیم و تازه الان برگشتیم سر خونه زندگیمون. الانم که این متن رو با دوتا دونه انگشت تایپ میکنم بچه تو دستمه و با اجازه تون شبها کامل بیدار تشریف داره (الانم دیگه کم کم دارن اذون صبح رو میگن) و روزها هم که مسلما باید بیدار تشریف داشته باشن! من نمیدونم بچه های مردم هم اینقدر کم میخوابن یا فقط ما این مدلی هستیم؟! بعضی ها بهم میگن دلیلش اینه که تو دوران بارداری نمیخوابیدی. آخه من روزها که اداره بودم (کلا فقط 21 روز اداره نرفتم) شبها هم تو این نه ماه اصلا خوابم نمیبرد! ملت میگن بچه ات به بیخوابی عادت کرده!!!



mahdi (4)



دیگه طولانی شد. سرتون رو بیشتر درد نمیارم. قصدم این نبود که امواج منفی بفرستم. ولی وظیفه داشتم که دلیل غیبتم رو بگم. عذر میخوام اگه مدت زیادیه که کامنتهاتون بی جواب مونده (و احتمالا خواهد موند. البته تا مدتی). من به اندازه سه ماه پست آماده کرده بودم چون میدونستم که ماه آخر حالم خراب میشه و بعدشم به خاطر زایمان نمیتونم پشت کامپیوتر بشینم . اما چیزی که پیش بینی نکرده بودم این بود که از سه ماه بیشتر طول بکشه. تو این مدت به هیچ عنوان به اینترنت دسترسی نداشتم که حتی بتونم پستهایی که آماده کرده بودم رو پابلیش کنم و مجبور شدم یوزر و پسوردم رو به یکی از دوستام بدم تا تو این مدت وبلاگ تعطیل نشه. فربد جان زحمت کشیدن واسمون مرتب پستها رو پابلیش کردن که جای تشکر داره



(آقا شرمنده فرمودین. ایشالا عروسیتون جبران کنیم. دانکه شون!)



جا داره همینجا از مروارید جون به خاطر عنایت ویژه ای که به وبلاگ دارن و کامنتها رو با حوصله و دقت خاصی پاسخ میدن تشکر کنم. خدا حقشون رو حلال کنه ما که نمیتونیم جبران کنیم خداوند ایشالا بهشون خیر جزیل عنایت کنه.



mahdi (5)



من نمیدونم کی میتونم دوباره پشت کامپیوتر بشینم ولی قول میدم در اولین فرصت دوباره وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم



البته نمیتونم از طرف حاج آقا مَهدی هیچ قولی بدم. شاید ایشون مایل نباشن که والده مکرمه شون وبلاگ نویسی کنن!



دلم واسه همه تون خیلی خیلی تنگ شده. ایشالا به زودی دوباره همدیگه رو ببینیم



یا حق!

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...